غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
612
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
آثار آن شهريار كامكار اشتمال دارد و چون در وقت تحرير اين جزو آن كتاب در نظر اين ذره احقر نبود در تفصيل آن حالات شروع ننمود آرامشاه بن قطب الدين ايبك بعد از فوت پدر باتفاق امراء دهلى بر تخت سلطنت نشست اما بسبب عدم قابليت او را بر مسند دولت آرامش ميسر نشد و امراء آرامشاه را شايستهء سرير جهانبانى نديده كس نزد سلطان شمس الدين التمش فرستادند و او را بدهلى طلبيده پادشاه ساختند و ممالك هند در آن ايام به چهار قسم انقسام يافت دار الملك دهلى تعلق بشمس الدين التمش گرفت و در اوچهه و ملتان فرمان ناصر الدين قباچه سمت نفاذ پذيرفت و لكهنوتى را ملوك خلج بحيطه ضبط درآوردند و لاهور و توابع را گماشتگان تاج الدين يلدز تسخير كردند ملك ناصر الدين قباچه ايضا در سلك مماليك زرخريد سلطان شهاب الدين منتظم بود و فراست تمام و كياست مالا كلام داشت تدبير امور شهريارى و قواعد ملكدارى نيكو ميدانست و بامر لشكركشى و دشمنكشى كما ينبغى قيام ميتوانست و او بعد از فوت سلطان شهاب الدين در اوچهه و ملتان استقلال يافته بعضى از قصبات سواحل سند نيز به تصرف او درآمد و در سنهء احدى و عشرين و ستمائه يكى از امراء چنگيز خان با سپاه فراوان متوجه تسخير ملتان شد و چون ناصر الدين را تاب مقاومت آن لشكر نبود در شهر تحصن نمود و مغولان مدت چهل روز ملتان را محاصره كرده چون فتح ميسر نشد لواء مراجعت افراختند و در آخر سنهء ثلث و عشرين و ستمائه ملكخان خلجى و اتباع او بر بلاد سيستان مستولى شدند و ملك ناصر الدين متوجه دفع شر آنجماعت گشته بين الجانبين حربى صعب وقوع يافت ملكخان بقتل رسيده سپاهش سر خويش گرفتند و راه گريز در پيش و چون آفتاب اقبال ملك ناصر الدين قباچه بسر حد زوال رسيد سلطان شمس الدين التمش فى سنهء اربع و عشرين و ستمائه لشكر باوچهه كشيد و ناصر الدين فرار بر قرار اختيار كرده بقلعهء بكهر شتافت و سلطان وزير خود نظام الملك محمد بن ابى سعيد را بمحاصرهء اوچهه تعيين فرموده خود بدهلى مراجعت نمود و نظام الملك در روز سهشنبه ششم جمادى الاولى سنهء خمس عشرين و ستمائه اوچهه را به صلح گرفته متوجه قلعه بكهر شد و ناصر الدين از آنجا نيز عزم گريز كرده در كشتى نشست و چون سفينه بميان دريا رسيد غريق بحر فنا گرديد مدت سلطنتش بيست و دو سال بود ذكر ابتداء حال محمد بختيار كه اول ملوك خلج است در طبقات ناصرى مرقوم خامه سخنورى گشته كه در زمان سلطان معز الدين از خلج غور جوانى بود در غايت شجاعت و پهلوانى اما بكراهت هيأت اتصاف داشت و چون بر پاى ايستاده دستها فروميگذاشت دستش از سر زانو مقدار يكدست درميگذشت و اين شخص موسوم بود بمحمد بختيار و او بهوس اعتبار و اختيار بدرگاه سلطان شهاب الدين رفته عارض لشكر جهة غرابت منظر علوفه او را كمتر مقرر گردانيد و محمد بختيار از غزنين